|
دختر نوري كرمت آفتاب
گوشه نشين حرمت آفتاب اي غزل بارز ديوان عشق عمه گل خواهر سلطان عشق
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:42  توسط مهدی طهماسبی دزکی
|
دلم براي كوچه خاكي پشت مسجد تنگ ميشود كوچهاي كه هنوز رنگ و بوي آن سالها را دارد كوچهاي كه موقع اعزام كه ميشد همه از آن رد ميشدند و پل ارتباط بين زمين بود و آسمان كوچهاي كه هنوز هم چهره متبسم و خندان بچههايي كه پرستو شدند را در ذهن دارد كوچهاي كه هنوز عطر سلام و صلوات شهيد محسن را كه در فتح المبين آسماني شد را به ياد دارد كوچهاي كه عكس بزرگ ناصر كه روي ديوار كشيده شده هر روز صبح توي صورتش ميخندند اگر خوب نگاه كني حشمت الله را با آن قد و قامت ريزه ميزه كه ساك برزنتي رنگ و رورفتهاش را در دست دارد و قدمزنان از كوچه رد ميشود ميبيني. كوچهاي كه هنوز پر از صداي داد و قال بازيهاي علي اصغر است كه هر وقت از جبهه ميآمد بساط بازي برپا بود كوچهاي كه با اسماعيل رفيق بود و وقتي اسماعيل را از جبهه آوردند همه اهل كوچه گريه كردند و آسمان هم به نيابت كوچه گريست آن قدر گريه كرد تا دل و صورت كوچه خيس شد. كوچهاي كه هنوز به ياد دارد چهره لبخند برلب شكفته سعيد را كه كلاه مخلصياش را روي سر ميگذاشت و تسبيح تربت كوچكش را توي دست ميگرفت و از اول كوچه كه ميآمد رد شود يك ريز ذكر مي گفت. كوچهاي كه سيد عباس را به ياد دارد عباسي كه همه به او ميگفتند اديسون كوچك و آچار فرانسه هر جا گيري بود و مشكلي پيش ميآمد دست سيد عباس گره گشا بود سالهاي آخر حكومت شاه، عباس پر جنب و جوشتر شده بود و روي تير برق وسط كوچه با خون نوشته بود يا مرگ يا خميني.كوچهاي كه هنوز عطر دل انگيز دعا شميم جانش را خوش ميكند شبهاي چهارشنبه دعاي توسل بود و شبهاي جمعه كميل سيد محمد با حس و حالي خاص ميخواند و هميشه ننهام ميگفت سوز صداي سيد دل سنگ را هم به درد ميآورد ميسوزاند.كوچهاي كه تابستانهاي آن سالها را به ياد دارد كه صبح زود من و عليرضا و بقيه بچهها ميرفتيم در كوچه شور و حالي بود كوچه براي كوچهاي كه آشناي پرستوها بود و محل عبور كبوترها تنگ شده كوچهاي كه بوي عشق و غيرت و خاكي بودن و حزب اللهي شدن را و زيارت و عاشقي را درك ميكرد. دلم براي كوچهي منتهي به آسمان به كوچه پرستوها به كوچه صفا و صميميت و يكدلي براي كوچه انقلاب تنگ شده كبوتر جان اگر روي گلدسته محل نشسته و سراغي از آن روزها يافتي سلام ما را هم به آنجا برسان. 6/5/83
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:3  توسط مهدی طهماسبی دزکی
|
راهیان بهشت شب عمليات بود گوشهاي تنها نشسته بودي تو هميشه تنها بودي يك گوشه دنج و راز و نياز ميكردي ستارهها تو را با تنهاييات ميشناختند داشتی وصيتنامه مينوشتي از كلماتش و از سطر سطر آن بوي بهشت به مشام ميرسيد نگاهت كردم نور توي صورتت مثل شعلهي فانوس موج ميزد ايستادم سرت را بالا آوردي خنديدم خنديدي نگاهم كردي با نگاهي كه يك دنيا حرف داشت كاغذ توي دستت را جمع كردي پرسيدي چيه انگار چيزي ميخواهي بگويي، بگو خجالت نكش. كنارت روي زمين نشستم تو از من بزرگتر بودي بچه يك محل بوديم اما تو از نسل اقاقيها و پرستوها بودي من هنوز نميدانستم نسبت به كدام پرنده عاشق ميرسانم نگاهت كردم نور بالا ميزدي آب دهانم را قورت دادم چند لحظه فقط نگاهت كردم خاطراتم مثل قطره از جلوي چشمم رد شدند خيلي وقت بود ما دوتا با هم بوديم، رفيق رفيق بوديم با هم اين حرفها را نداشتيم يادت هست يك ساك برزنتي رنگ رو رفته داشتي كه همهي وسايلمان را توي آن گذاشته بودي دفترچههاي خاطراتمان را فراموش نميكنم يك صفحه من براي تو مينوشتم و يك صفحه تو براي من. من با خطي كه اگر توي آفتاب ميگذاشتي راه ميافتاد و تو با آن خط تحريري آسمانيات. خورشيد سرك كشيد ما دو نفر كنار هم بوديم همه چشم انتظار شب بودند قلبم تند تند داشت ميزد انگشترم را درآوردم انگشتر عقيق تو عجيب ميدرخشيد انگار عوض شده بود و تغيير حالت آن خيلي توي چشم ميزد انگشترم را محكم توي دستم فشار دادم نميدانستم چهطور به تو بگويم گفتم مرتضي قولمان كه يادت هست خنديدي و گفتي همه حرفهايمان يادم هست اول اينكه ذوب عشق امام حسين (ع) باشيم چه من باشم چه تو باشيم دوم از خط نور و پرستو و شاپرك بيرون نرويم چه توي خط مقدم باشيم و چه توي خط زندگي و سوم اينكه با هم رو دربايستي نداشته باشيم هرچه داريم مال هر دوتايمان باشد و براي شفاعت هم بماند براي آن دنيا براي آنجا كه پروانهها سراغ نور را ميگيرند. آهي كشيدم گفتم مرتضي به حرفت اعتقاد داري پاي بندي گفتي آره چهطور مگه گفتم ميخواهم انگشترهايمان را برويم معاوضه تبسمي مليح بر لب خنديد چه حرفها من منتظر جواب مثبت بودم اما گفتي نه با اين يك كار مخالفم ناراحت شدم اخمهايم تو هم رفت گفتم يادت باشه چيزي نگفتي بلند شدم ميخواستم بروم دستم را گرفتي دستم بوي عطر ياس گرفت اما ناراحت بودم خواستم دستم را بكشم و بگويم ما را بيخيال ديگه چفيهات را باز كردي سياه رنگ بود اما از شاپرك ميريخت و بوي سپيده ميداد و آنرا انداختي دور گردنم و در آغوش كشيدي حالم را گرفته بودي باور نميكنم قبول نكني گفتي محمود ناراحت نشو شايد حكمتي توي اين كار باشد عينكم را تكان دادم و چيزي نگفتم شب سبز عمليات گذشت من زخمي شدم و خبري از تو نداشتم توي بيمارستان سراغت را از عزيز كه آمده بود عيادتم گرفتم گفت خبري ازتو ندارد اما فكر كنم آن هم آسماني شد عزيز كه رفت گريه كردم بالشت روي تختم خيس و چشمهايم خيس خيس شد بعد از آن شب خيلي سراغت را گرفتم، ازستارهها، از شهابها، ازسيم خاردارها، از ميدانهاي مين، از برج ديدهباني، از سربندهاي رها در باد، از نسيم، از خورشيد، از هر رود و بركهي مجنون، از سنگر، از خاكريز،از فرشتهها، از لالههاي ساكن در باغ سرخ شهادت از هر كس كه ميشد پرسيدم اما پيدايت نكردم. بعد از آن تو شدي مفقود الاثر، شدي شهید اما شهيد بي مزار، من هر پنجشنبه شب توي دعاي كميل بيادت گريه كردم تا اينكه يك روز با بچههاي تفحص آمدم طلاييه باور كن دلم خيلي گرفته بود همانجا نشسته بودي اشكم سرازير شد و زمين درد مرا حس كرد و ناگهان همينطور بچهها كار ميكردند دوباره انگشترت درخشيد چه عقيق سرخي، انگار سرخياش دو برابر شده بود حس كردم نسيم شروع كرد به نوحهخواني و سيم خاردارهاي دور معبر سينه ميزدند رملها و ماسهها اشك ميريختند. استخوانهايت را در آوردند و پلاكت را كه بوي بهشت در خود گرفته بود را آوردند توي باغ سرخ شهادت كنار لالهها جا دادند انگشترت را برداشتم بعد از چند روز كه روي مزارت حجله گذاشتند انگشترت را با انگشتر خودم در آوردم و توي ضريح (حجله) آلومينيوميات گذاشتم و تو را ديدم كه انگار ايستاده بودي به من لبخند ميزد و انگشترت را به من دادي. آهي كشيدم حالا من مانده بودم و تنهايي تو و انگشتري كه به من چشمك ميزد و حكمتي كه تازه به آن پي برده بودم، انگشترت شده بود راهنماي تو. 7/5/83
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 9:17  توسط مهدی طهماسبی دزکی
|
آمدم اي شاه پناهم بده خط اماني ز گناهم بده
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:44  توسط مهدی طهماسبی دزکی
|
اي غريبي كه ز جد و پدر خويش جدايي خفته در خاك خراسان، تو غريب الغربايي روضه ات جنت فردوس مسما به رضايي ناله ات گشت بلند آه تقي جان به كجايي سرور جمله غريبان و معين الضعفايي جان به قربان تو شاها كه تو حج فقرايي. احمدي
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:44  توسط مهدی طهماسبی دزکی
|
سوغاتی شهید بزرگوار اصلان امیری چند روزی قبل از شهادت به مشهد مقدس به زیارت امام رضا (ع) نائل شد پس از بازگشت از جبهه چند روزی طول کشید به فرزندشان قول داده بودند که پس از بازگشتشان از جبهه او را در مدرسه ثبت نام کنند اما انگار که خداوند بلند مرتبه سرنوشت ایشان را این طور رقم زده بود که آن سفر برگشتن نداشت و ایشان به فیض شهادت نائل گشتند.
بازمانده شهید مجید اسفندیارپور صبح روز عملیات والفجر 8 عملیاتی که در آن به شهادت رسید گفته بود امروز سه روز شد بچه ها، با تعجب از او پرسیده بودند قضیه چیه؟ مجید گفته بود من توی عملیات های مختلفی که بودم به سه روز نمی کشید که مجروح می شدم ولی این عملیات انگار خبرهایی هست و چند ساعت بعد او در همان روز مجروح می شود و چند روز بعد در مشهد مقدس به کاروان پرستوهای کربلایی می پیوندد. حشمت الله مکتبی وداع 500 -600 نفر بودیم که از طرف تیپ ما را با قطار بردند مشهد برای زیارت امام رضا (ع) آخرین روز یکه آنجا بودیم برای وداع رفتیم حرم امام رضا (ع) صبح بود مشغول زیارت شدیم شهید حمیدرضا سپهری که بی سیم چی گردان بود عجیب گریه می کرد و بعد از خواندن زیارت نامه آمد توی صحن اسماعیل طلا زیر نقاره ایستاد برگشت سلام بدهد و خداحافظی کند حدود نیم ساعت گریه کرد آدم خیلی که نزدیک می شد می فهمید که او می گفت یا امام رضا (ع) بخواه که ما دیگر برنگردیم. محمد جعفر احمدی آخرین بار آخرین باری که با شهید حمید رضا سپهری رفتیم زیارت امام رضا (ع) و می خواستیم برای عملیات والفجر 8 عازم جبهه شویم به یکی از بچه ها گفتم حمید دیگر رفتنی است گفت چرا گفتم به خاطر اینکه از توی حرم تا فلکه آبی این فاصله را با ادب و به تعظیم و در حالی که دست بر سینه بود برگشت و پشت به امام رضا (ع) نکرد و بعد گفتم نگاه کن خیلی نورانی شده حمید دیگر برگشتنی نیست و در همان عملیات حمید آسمانی شد. علی ناصری در عملیات رمضان شهید سعید الهیان دستش ترکش خورد و مجروح شد و به بروجن بازگشت او خودش می گفت برای گرفتن شهادت نذر کرده ام به زیارت و پابوس امام رضا (ع) در مشهد بروم و رهسپار مشهد شد و برات شهادت را از امام رضا (ع) گرفت. خانواده شهید آخرین بار هم من هم خودش خیلی دوست داشتیم که شهید بشود هر بار که زخمی می شد و به خانه می آمد من می گفتم آخه مادر تو یکبار هم سالم نمی آیی می گفت اینها همه چاشنی است اصل کاری هنوز مانده پاکها را می برند ما هنوز پاک و مخلص نشده ایم آخرین بار هم که می خواست به حبهه برود قبل از آن با دوستانش یکسر به مشهد رفت از مشهد که برگشت و آمد به خانه صورت او قشنگ و زیبا و نورانی شده بود بعد از اینکه شهید شد دوستانی که با او در سفر بودند می گفتند محمود در همان سفر مشهد گفت: من حاجتم را گرفتم و این سفر آخر من بود و موقعی هم که می خواست برای آخرین بار از ما خداحافظی کند و برود به پدرش گفته بود که این دفعه مرا می آورند. مادر شهید محمود غضنفری سرو قامتان 25/1/83
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 9:49  توسط مهدی طهماسبی دزکی
|
دل نوشتههايي در 3 منظره (برسد به دست امام رضا ‹عليهالسلام›)
منظرهي دوم: خوب نگاه كن با رضا ‹ع› درد دل كن نگاهت از عطش سرشار است به آستان ملكوتي رضا ميرسي آن سوتر از كوير غم آلود، جايي كه با بهشت پيوند دارد و كبوتران بقيعستان پيش پايش ترانه ميخوانند و توهم موسيقي دلت را به عشق بخشيدهاي تا در ميلاد نور نورانيت را بنوازند و غروب دردها را با طلوع صبح وصال زمزمه كنند مدينه هم مثل تو امشب جان و دل دلش وقف مولاست نگاهي سرشار از تمنا دارد و در تماشاي هالههاي نور خيره مانده است آهسته جانت را مرور ميكني امام رضا‹ع› را در ژرفناي وجودت مييابي كه ضامن آهوي روحت در مقابل صياد سركش نفست شده و نه فقط براي تو كه براي همگان پيام آور ولايت است و مودت سلام و صلوات جانت را كلامت را آسمانت را و مدينهي قلبت را پر ميكند. منظرهي سوم: و براي لحظاتي دوباره به گذشته برميگردي به خانهي بابالحوائج ‹ع› و آخرين پيغمبر سبز قافلهي نور را همراه با اهل بيت بهارش ميبيني زهرا ‹سلام الله عليها› را مشاهده ميكني كه با پهلوي شكسته از همگان پذيرايي ميكند دلت براي عشق لهله ميزند و دوست داري با امام رضا ‹ع› همكلام شوي به خودت ميآيي به امروز بر ميگردي در چهرهات اشتياق فوران ميكند و بر لبانت گلواژههاي تبريك جاخوش ميكنند آرام به رضا ‹ع› ميانديشي و ميخواني اينجا فرشتهها به تو تعظيم ميكنندگلهاي صورتي به تو تقديم ميكننـدو لحظاتي بعد تو ميماني و پنجره فولادي و سقاخانهاي و سلامي كه هميشه سبز ميماند السلام عليك يا غريبالغربا يا معينالضعفا يا عليابنموسيالرضا »ع«
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 8:22  توسط مهدی طهماسبی دزکی
|
|
|